کد مطلب: 9680 تعداد بازدید: ۷۵۹

خاطره سبز ( سفر به جنوب )

چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲
« بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین »
 
خاطره سبز(سفر به جنوب)
می خواهم از سفری بگویم که انگار انسان را از این دنیا به دنیایی دیگر می برد ، دنیای ما که همه چیزش تکراری ست ، گردش یکنواخت لیل و نهار ، بیدار شدن و خوابیدن ، از خانه رفتن و به خانه آمدن ، سلام هایی که بوی کهنگی می دهند ، چراغ هایی که به رنگ ناامیدی اند ، نگاه های بی رمق و لبخندهایی که به بن بست رسیده اند ، همه از این همه تکراری دلشان گرفته است ! دفترهای تکراری ، نفس های تکراری ، شوق های تکراری ، گریه های تکراری، خشم ها ، مهرها، شادی ها و غم های تکراری ، از این همه تکرار می گریزم ؟ به کجا ؟ نمی دانم.
شاید به جایی که آدم ها و اشیاء در آن جا هرگز فرسوده نمی شوند ، چین نمی خورند ، خورشید فقط از مشرق طلوع نمی کند ، جائی که درختان آواز می خوانند و پرندگان جایی می شوند ، سنگریزه ها می رقصند و جایی که فردا در آن به رنگ دیروز است .جایی که همیشه از زخم های آن خون جاری است و هرگز یکدم از گریستن نمی آساید.
یک شنبه25/12/87 ، ساعت 6 صبح است ، همه آماده شده اند تا راهی اروند کنار شوند ، همه خوشحال ، لبخندها به لب ، شوق پرواز را در دیده های بچه ها می توان دید. چه قدر سخت است این همه شوق تبدیل به یأس شود!
ناگهان گفتند شما نمی توانید بروید ( خرابی ماشین ) ، همه ناراحت ، چشم ها گریان ، قلب ها متلاطم ، تپش قلب ها را می توان شنید ، دیده های نگران را می بینم ولی خودم از همه نگران تر . همه بی قراریم ؛ یعنی شهیدان ما را در دو قدمی خود نطلبیده اند؟ آن همه راه را پیمودیم ولی در نزدیکی شهیدان ، نهایت دوری را احساس کردیم. آن ها از رگ گردن به ما نزدیک تر بودند ولی ما نمی توانستیم وجودشان را درک کنیم ، خدایا این چه امتحانی است ، یعنی این قدر نالایقیم که شهدای اروند ما را نمی طلبند ، ساعت ها می گذرد ، متوسل می شویم به حضرت ختمی مرتبت و از او می خواهیم که در روز میلادش ، عیدی زیارت شهدای اروند را نصیب مان کند ، چون دیگر داشت باورمان می شد که لایق پا گذاشتن در اروند کنار را نداریم ، ولی انگار شهدا صدایمان را شنیدند و مثل همیشه دست خالی برنگرداندنمان.
بالاخره راهی شدیم ، به آخر مراسم رسیدیم ، همه برمی گشتند ولی ما تازه وارد شده بودیم . آری اینجا اروند کنار است ، اروندی که حج حسینیان زمان در آن کامل می شود، اروندی که خروشان است مثل شهیدانش ولی حالا خیلی آرام به نظر می رسد، از آرامش اروند ، آرامش گرفتیم . 20 دقیقه مهلت داشتیم تا اروند را احساس کنیم ، در این وقت کم باید بیشترین بهره را می بردیم. در هر قدمی که برمی داشتیم باید احساسی را پیدا می کردیم .قدم ها تند بود چون وقت رفتن زودتر از آمدن داشت می رسید. باید هرچه زودتر ، دور اروند را می پیمودیم ، نخل های سوخته را می نگرم که عین شهیدان سر بریده اند ، سنگرهایی را می بینم که عطر شهیدان از خاک های دیوارش به مشام می رسد ، انگار خود شهیدانند که به پیشواز آمده اند و لبیک یا حسین را سر داده اند ، این شهیدان ، حسین وار زیستند و حسین گونه شهید شدند.
دیگر ثانیه های رفتن فرا می رسد باید از اروند خداحافظی کنیم و نغمه ی وداع را سر دهیم ، دیگر وقت رفتن است ، دست ها را در ضریح شهیدان گمنام اروند حلقه می کنیم و دلهامان را با خواندن فاتحه ای به دل های شهیدان گره می زنیم و تجدید میثاق می کنیم با شهدای خفته در اروند.با آب اروند غسل احرام می کنیم و راهی می شویم.
 مقصد بعدی مان شلمچه است ، فرقی نمی کند وقت طلوع وارد شلمچه شوی یا وقت غروب ، چون شلمچه نه طلوع دارد و نه غروب . شلمچه همیشه ظهر است ظهر عاشورا. به ورودی شلمچه نزدیک می شویم ، شهیدان به استقبال آمده اند ، یکی اسپند دود می کند ، دیگری گلاب می پاشد ، آن دیگری را می بینم که می گوید برای سلامتی زائران کربلای ایران صلوات. همه جا گلباران است ،زائران به کربلای ایران خوش آمده اید ...
هر کسی لایق نیست ، این لیاقت نصیب شما شده ، پس قدر بدانید لحظه لحظه ی حضور در شلمچه را. این جا مقدس است همین جوری راهت نمی دهند ، باید پابرهنه قدم بر خاک پاک و مقدس شلمچه بگذاری ، باید چشم هایت را خوب باز کنی و با چشم دل بنگری ، باید از این دنیا رخت بر بندی و با تمام وجود ، و با تمام روحانیت و معنویت وارد اینجا شوی.
سیم خاردارهایی را می بینم که جداکننده ی ایران و عراق است و جداکننده ی حق از باطل. بقایایی را از جنگ می بینم که زیبایی خاصی به این مکان داده ، تانک هایی که تا دیروز به طرف دشمن نشانه می رفت ولی حالا و امروز تنها اجازه ی عکسبرداری را به تو می دهند. دیگر خشمگین نیست ، امروز آرام گرفته است. دیگر رعب و ترس ندارد . به هر طرف که می نگرم انسان هایی را می بینم که اینجایی نیستند ، نگاهشان دنیایی نیست، خدایی است ، دلهاشان ملکوتی است ، کارهاشان ریایی نیست به رنگ خدایی است ، آبی آسمانی است.
همه بارانی شده اند ، به این طرف می نگرم جوانانی را می بینم که سجده بر خاک گذاشته اند و عبودیت خود را به اوج خاکی اش رسانده اند ، به آن طرف می نگرم جوانانی را می بینم که همه با هم زیارت عاشورا سر داده اند و حسین و یارانش را یادآوری می کنند . به روبرو می نگرم جوانانی را می بینم که بر سیم خاردارهای مرز گره خورده اند و انگار که دلهایشان را بر ضریح امام حسین علیه السلام گره زده اند .پشت سرم را نیز می نگرم و جوانانی را می بینم که شتابان در حرکت اند ؛ انگار که سعی صفا و مروه را به جا می آورند ، از اروند تا شلمچه را سعی کرده اند و قدم ها را تند تند برداشته اند و شتابان آمده اند .
و از شلمچه راهی سرزمین دیگری می شویم .  آری ، هر کدام از این ها یک سرزمینند ، یک وادی مقدسند . اگر مکه را بنگریم ، می بینیم چقدر انسان را در خود جای می دهد ، هرسال چقدر انسان از جاهای مختلف را پذیراست ، چون وقتی ابراهیم با اسماعیل آن جا را بنا نهاد ، مقدس قرار داد و چون مقدس است این همه زائر دارد. اینجا هم مقدس است اینقدر انسان در اینجا گرد هم آمده اند ، می خواهند تجدید پیمان با شهیدان کنند که تا آخرین دم ، مثل آن ها از مقدسات اسلامی دفاع خواهند کرد.
روز اول این طور گذشت ، عالی عالی بود ، شهیدان خوب مهمان نوازی کردند و خوب بدرقه مان نمودند . از این شهیدان ( اروند کنار و شلمچه ) التماس دعا دارم ، می خواهم ما را فراموش نکنند و در قیامت نیز شفاعت ما را کنند.
دوشنبه 26/12/87 ، دومین روز از سفر به یادماندنی جنوب ، مثل دیروز آماده شده ایم برای ادامه ی سفرمان به مکان مقدس دیگری ، این مکان طلائیه است ، طلای ناب ایران ، طلای پرقیمت ایران ، این طلا را در هیچ جا نمی توان یافت . می دانی نام این مکان چرا طلائیه است ؟ چون زیر خاکش شهیدانی خفته اند که طلای نابند . کم کم نزدیک به وعده گاه طلائیه می شویم ، دروازه ی طلائیه محل ورود زائران طلایی است ، فرشتگان نیز به تماشا آمده اند ، همه باید از زیر قرآن رد شوند . آری ، اجازه ی ورود داده اند ، مگر می شود شهیدان ، خود ، زائرشان را از زیر قرآن رد کنند ولی اجازه ورود ندهند ، قرآن ضمانت مان می کند ، به آبروی قرآن آبرودار می شویم و قدم بر خاک طلائیه می گذاریم .همه زمزمه ی یا مهدی را سر داده ایم و مثل حاجیان که به طواف گرد خانه ی خدا می روند و «لبیک اللهم لبیک» سر می دهند ما نیز به طواف آمده ایم ولبیک یا مهدی را سر داده ایم ، مهدی جان ، تو نیز حضور داری ؟ ایا تو نیز آمده ای ؟ با شهیدانی ؟ یا کنار زائرانی ؟ کجایی؟ با شهیدان ناله می کنی یا با زائران ؟ در کجای این خاک طلایی نظاره گری ؟ در کدام گوشه ی این خاک با شهدا گرد هم نشسته اید و می گریید و دست به دعا برداشته اید؟ مولا جان ، من رو سیه را نیز می بینی ، من نالایق را نیز نظاره می کنی ، آقا جانم ، هرکجایی التماس دعا.
راهی هویزه می شویم ، آه هویزه ، دوبار به دیدارت آمدم ، در هر دو بار غروب زیبایت را نظاره گر بودم ، چه غروبی! چقدر غریبه پرستی ، منِ غریب در تو ( هویزه) احساس غریبی نکردم ، انگار زادگاه خودم بودم ، انگار که در تو بزرگ شده ام ، انگار که در میان شهیدان تو پر و بال گرفته ام. چقدر زیبا مهمان نوازی می کنی ، چقدر آرامش بخشی ، شهیدانت چه قدر زیبایند ، مزار شهید خلیل بهاری را نظاره گرم ، 4 سال پیش به پابوسی اش آمده بودم و حالا بار دیگر ، امروز توفیق این دیدار را یافته ام ، شهید علم الهدی نیز چقدر مهمان دارد ، همه به پا بوسی اش آمده اند ، همه گرد او نشسته اند و ناله می زنند ، همه درد دل می کنند ، چه سنگ صبوری!
قرار است غروب دوشنبه به دیدار شهدای تفحص شده برویم. راهی میشویم ، بالای در ورودی نوشته شده است به معراج شهیدان گمنام تفحص شده خوش آمدید. ورودی به یاد ماندنی است ، هرگز فراموش نخواهم کرد. عکس های شهدایی را در هر قدمی می بینم ، چه شهیدان زیبایی ، یکی از آن ها در حین شهادت لبخند زده ؛ چه لبخند زیبایی ، تا به حال در عمرم چنین لبخند زیبایی ندیده ام. لبخندی که شوق وصال به محبوب را می رساند .آرام آرام قدم بر می داریم ، در چند قدمی مان شهیدان گمنامی هستند که هنوز خانواده ها یشان نیز آن ها را ندیده اند، این افتخار نصیب ما شده است باید قدر بدانیم ، هر کسی را لیاقت دیدار با ایشان نیست، صدای مسئولمان آقای وحیدی از سپاه حضرت عباس استان اردبیل را می شنوم ، صدای سالار زینب ، سالار زینب ، سالار زینب ، سالار زینب ... بغض در بغض ، گریه در گریه ، فریاد در فریاد ، ناله ناله ناله ...
همه از ته دل می گریستند ، بغض شان در هم می شکست و فریادها به آسمان بلند شده بود، به ضریح پاک شهدای گمنام نزدیک شدم و دست بر روی کفن مبارکشان کشیدم ، حس زیبایی بود ، خواستم شفاعتمان کرده و ما را از یاد نبرند و برایمان از ته دل دعایی کنند .
دیگر یواش یواش وقت تمام شده و باید قدمهای آخر را تند تند برداریم ، دیگر وقت رفتن است ، وقت خداحافظی ، جدایی ، دوری و بازگشت به دنیای مادی خودمان. یک قطره دو قطره و چند قطره اشک که به خاطر تو قلم بر دست گرفتم از آبشار چشمم جاری ست و با ریزش خود ناله های جدایی را سر می دهد ، هر قطره ی اشک با قطره ی دیگر آمیخته می شود و غزل خداحافظی من وتو را می نوازد و بر روی چهره ی زردم نغمه ی خداحافظی را زمزمه می کند.
                                             
                                    حلیمه موسوی
                                      حوزه علمیه حضرت ولی عصر (عج) و پایگاه بسیج طلاب حضرت زینب ( س) شهرستان گرمی