کد مطلب: 9080 تعداد بازدید: ۲۸۲

واقعه جانگداز شهادت حضرت رضا«عليه السلام»

پنجشنبه ۱۲ دى ۱۳۹۲
اباصلت گفت: در خدمت حضرت رضا(عليه السلام) بودم فرمود؛ به داخل قبه اى كه هارون در آن مدفون است، برو و از چهار طرف آن ، خاك برداشته، بياور.
به داخل قبه شدم و خاك آوردم؛ فرمود: خاكهاى سمت راست و بالا سر و پايين پاى آن را به من بده، بدو دادم؛ آنها را بو كشيده، ريخت و فرمود: در آن محلها، مى خواهى قبرى برايم حفر كنند كه در موقع حفر آن: سنگى پديد خواهد آمد كه با تمام كلنگهاى خراسان هم قادر به برداشتن نخواهد بود.
سپس فرمود: خاك سمت چپ آن، خاك مدفن من است؛ بگو در اين محل قبرى برايم حفر كنند و هفت پله پايين روند و ضريحى بگشايند چنانچه امتناع كردند. بگوى. لحد را به اندازه يك متر قرار دهند، پس از آماده شدن قبر، در سمت سر، رطوبتى خواهيد ديد، آن گاه دعايى كه اكنون به تو مى آموزم، مى خوانى، در حال، لحد پر از آب خواهد شد و ماهيهاى كوچكى در آن خواهى ديد، از آن نانى كه به تو مى دهم براى آنها ريز مى كنى و مى خورند و وقتى تمام شد، ماهى بزرگى آشكار شده، تمام ماهيهاى كوچك را مى خورد و ناپديد خواهد شد.
وقتى ماهى بزرگ ناپديد شد، دست بر روى آب مى گذارى و دعاى كه به مى آموزم مى خوانى در حال، آب فرو مى رود و چيزى از آن باقى نمى ماند.تمام اين كارها را نزد ماءمون بايد انجام دهى؛ سپس فرمود: فردا پيش آن نابكار مى روم وقتى خارج شدم، اگر سر پوشيده نبود، با من حرف بزن وگرنه، با من صحبت مكن.
اباصلت گفت: صبحگاه فردا، لباس پوشيده و در محراب، به انتظار نشست تا غلام ماءمون وارد شد و گفت: اميرالمؤمنين شما را مى خواند. كفش پوشيده، از جاى حركت كرد و رفت؛ من نيز به دنبال حضرت رفتم. تا به خانه ماءمون وارد شد.
در برابر مأمون ظرفى از انگور و ظرفهاى ديگر از ظرفهاى مختلف، بود و خوشه انگورى را هم در دست گرفته كه برخى از آن را خورده و برخى باقى مانده بود.
چون چشمش به آن حضرت افتاد، از جا برخاسته، او را در بغل گرفت و پيشانيش را بوسيد و در كنار خود نشانيد و آن خوشه انگور را به او داد و عرض كرد: انگورى از اين بهتر نديده ام امام(عليه السلام)فرمود: انگور خوب، انگور بهشتى است .
ماءمون درخواست كرد تا از آن انگور بخورد.فرمود: مرا معاف دار.گفت: ممكن نيست.شايد به من اطمينان ندارى؛ خوشه را گرفته، چند دانه از آن خورد؛ بار ديگر آن را به دست آن حضرت داد آن حضرت سه دانه از آن خورده، به گوشه اى پرت كرد و بلند شد.ماءمون گفت: كجا مى روى؟ فرمود: به جايى كه فرستادى.
وقتى خارج شد، عبا را بر سر كشيده بود.چون او را بدين حال ديدم؛ سخنى نگفتم تا به خانه وارد شد؛ دستور داد: درها را ببند؛ بستم ؛ سپس در بستر خوابيد.من غمگين داخل حياط ايستاده بودم؛ در اين هنگام ديدم جوانى خوشروى، با موهاى مجعد، شبيه ترين مردم، به حضرت رضا(عليه السلام) به خانه وارد شد؛ پيش رفته؛ عرض كردم؛ درها را بسته بودم، شما از كجا وارد شديد؟ فرمود:
آن كه مرا از مدينه، در اين ساعت به توس ‍ آورد، در حالى كه در بسته بود، به داخل وارد كرد؛ سپس گفتم : شما كيستى ؟
فقال: انا حجة الله عليك.يا اباصلت ! انا محمد بن على فرمود: اى اباصلت! من حجت خدا، پسر على بن موسى الرضا(عليه السلام) هستم.
سپس به طرف اتاق پدر رفت و از من نيز خواست كه با به داخل اتاق بروم. چون چشم حضرت رضا(عليه السلام) به فرزندش افتاد، از جاى جست و فرزندش را در آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و پيشانى اش را بوسيد و به بستر خود برد و امام جواد(عليه السلام) پيوسته پدر را مى بوسيد و آرام سخنانى به او مى گفت كه من نفهميدم؛ در اين هنگام كفى سفيدتر از برف، بر دهان حضرت آشكار شد و امام جواد آن كف را مكيد؛ سپس امام، دست در گريبان خود برد و چيزى شبيه گنجشك بيرون آورده به فرزندش داد و حضرت جواد عليه السلام آن را گرفته، بلعيد، پس از آن، حضرت رضا(عليه السلام)از دار فانى رحلت فرمود.
حضرت جواد(عليه السلام) فرمود: اى اباصلت! برو از خزانه آب با تخت بياور تا پدرم را غسل دهم.
عرض كردم در خزانه، تخت و آب نيست.
فرمود: هر چه مى گويم به جاى آور.به خزانه وارد شدم. تخت و آب بود، آوردم.
دامن به كمر زده تا امام(عليه السلام) را غسل دهم.
فرمود: تو به كنار برو. كسى هست كه مرا يارى دهد.
باز فرمود: به داخل خرانه رو. زنبيلى كه كفن و حنوط پدرم در آن است بياور، به خزانه وارد شدم. زنبيلى در آنجا ديدم - كه قبلا نديده بودم - آن را برداشته، براى او آوردم. فورا پدر خود را كفن كرده، بر بدنش نماز خواند، سپس ‍ فرمود تابوت بياور.
عرض كردم: پيش نجار رفته، بگويم تابوت بسازد؟ فرمود: تابوت در داخل خزانه هست. به خزانه وارد شدم تابوت آوردم. امام جواد(عليه السلام). جسم پاك امام را در آن تابوت نهاد و دو ركعت نماز خواند. هنوز نمازش تمام نشده بود كه تابوت بلند شد و سقف شكافته گرديد و از خانه خارج شد.
عرض كردم يا بن رسول الله! هم اكنون، مأمون آمده حضرت رضا(عليه السلام) را از من مى خواهد. چه كنم؟
فرمود ساكت باش ...الان بر مى گردد.
اگر پيامبرى در مشرق بميرد و وصى او در مغرب، خداوند بين ارواح و اجساد آنها جمع خواهد نمود.
هنوز سخن امام(عليه السلام) تمام نشده بود كه سقف شكافته شد و تابوت بر زمين آمد.
در حال، از جاى حركت كرد و پيكر پاك امام(عليه السلام) را از تابوت بيرون آورده، در رختخوابش گذاشت مثل اينكه او را نه غسل داده و نه كفن كرده اند؛ سپس فرمود: برو در را براى ماءمون بگشاى و خود از نظر ناپديد شد.
همينكه در را گشودم، ديدم ماءمون و غلامانش ‍ ايستاده اند و با گريه وارد خانه شده، گريبان چاك زد و بر سر خود مى زد و با صداى بلند مى گفت: آه، آقاى من ! تو را از دست دادم.
كنار بستر حضرت رضا(عليه السلام) نشسته، دستور داد:
تا براى غسل و كفن آن حضرت آماده شوند و برايش قبر بكنند.
هر چه حضرت رضا(عليه السلام) فرموده بود آشكار، شد.
قبر پدرش را خواست قبله حضرت رضا(عليه السلام) قرار دهد.
يكى از اطرافيان ماءمون گفت: مگر نمى گويى اين شخص امام است؟ جواب داد: چرا. پس ‍ قبر او بايد جلو باشد.
دستور داد: در طرف قبله قبر بكنند.گفتم: به من فرموده هفت پله بكنند و ضريحى بگشايند.گفت: به مقدارى كه اباصلت مى گويد؛ بدون ضريح بكنيد؛ ولى لحد قرار مى دهيم.
وقتى آب و ماهيها را مشاهده كرد، گفت: حضرت رضا(عليه السلام) چنان كه پيوسته در زمان زندگى خود، ما را از عجايب بهره مند مى كرد، پس از مرگ هم امور عجيبى از او به ظهور مى رسد.
وزيرش گفت: آيا مى دانى؟ كه منظور از نشان دادن اين عجايب چيست؟ مأمون جواب داد: نه.
گفت مى خواهد به شما بفهماند كه اقتدار و سلطنت طولانى شما، بنى عباس، مانند همين، ماهى هاى كوچك است چون انقراض در رسد خداوند يكى را بر شما مسلط و سلسله حكومتتان را منقرض مى كند.
گفت: راست مى گويى .
اباصلت گويد: ماءمون به من گفت: آن دعايى كه مى خواندى به من بياموز، سوگند ياد كردم كه همين الآن فراموش كردم و راست هم مى گفتم.
سپس دستور داد: تا مرا زندانى كنند.
يك سال در زندان بودم.شبى از جا برخاستم و دعايى خواندم و خدا را به حق محمد و آلش ‍ سوگند دادم تا مرا نجات دهد. هنوز دعايم تمام نشده بود كه امام جواد عليه السلام وارد شد، به من فرمود: مثل اينكه خيلى دل تنگ شده اى.گفتم: آرى؛ بخدا قسم.
امام جواد(عليه السلام) فرمود: از جا بر خيز. سپس قفلهاى در را گشود و دست مرا گرفته، از زندان خارج كرد؛ در حالى كه پاسبان و غلامان مرا مى ديدند ولى قدرت جلوگيرى نداشتند.پس از آن حضرت به من، فرمود: برو در امان خدا، كه ديگر نه ماءمون تو را خواهد ديد و نه تو مأمون را.
اباصلت گويد: چنانكه حضرت فرموده بود تا كنون دست مأمون به دامانم نرسيده است.
 
منبع:
۵۳ داستان از كرامات حضرت رضا(عليه السلام)، تأليف:موسى خسروى