کد مطلب: 8890 تعداد بازدید: ۲۲۷

معصوم نهم: امام موسى كاظم عليه السلام

سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۲
نام: امام موسى كاظم عليه السلام
القاب معروف: عبد صالح، كاظم، باب الحوائج
كنيه: ابوالحسن، ابوابراهيم
پدر و مادر: امام صادق(عليه السلام) حميده
وقت و محل تولد: صبح روز يك شنبه 7 صفر سال 128 قمرى در روستاى «ابواء» (واقع در بين مكه و مدينه)
وقت و محل شهادت: 25 رجب سال 183 ه‍ق در زندان هارون، در بغداد در سن 55 سالگى، به دستور هارون مسموم شده و به شهادت رسيد.
مرقد شريف: كاظمين (نزديك بغداد)
دوران زندگى: دو بخش؛
1- دوران قبل از امامت، از سال 128 قمى تا 148 قمرى (20سال )
2- دوران بعد از امامت، از سال 148 تا 183 (35 سال ) كه در عصر طاغوت هايى بنام: منصور دوانيقى، مهدى عباسى، هادى عباسى، و هارون الرشيد، بود، و بيشتر دوران امامتش (23 سال و دو ماه و 17 روز) در عصر خلافت هارون (پنجمين خليفه عباسى بود) و آن حضرت در اين عصر، سالها در زندانهاى متعدد به سر برد.
 
نمونه اى از اخلاق امام كاظم (عليه السلام) 
مردى از نواده هاى عمر بن خطاب، در مدينه با امام كاظم(عليه السلام) دشمنى مى كرد و هر وقت به او مى رسيد، با كمال گستاخى به على(عليه السلام) و خاندان رسالت ناسزا مى گفت، و بدزبانى مى كرد.
روزى بعضى از ياران، به آن حضرت، عرض كردند: «به ما اجازه بده تا اين مرد تبهكار و بدزبان را بكشيم».
امام كاظم(عليه السلام) فرمود: نه، هرگز چنين اجازه اى نمى دهم، مبادا دست به اين كار بزنيد، اين فكر را از سرتان بيرون نمائيد. تا اينكه از آنها پرسيد: آن مرد (نوه عمر) اكنون كجاست؟
گفتند: در مزرعه اى در اطراف مدينه به كشاورزى اشتغال دارد، امام كاظم(عليه السلام) سوار بر الاغ خود شد و به همان مزرعه رفت و در همان حال وارد به كشت و زرع او شد او فرياد زد: «كشت و زرع ما را پامال نكن».
حضرت همچنان سواره پيش رفت، تا اينكه به آن مرد رسيد و خسته نباشيد به او گفت: و با روى شاد و خندان با او ملاقات نمود و احوال او را پرسيد، و فرمود: «چه مبلغ خرج اين كشت و زرع كرده اى؟»
او گفت: صد دينار
امام كاظم فرمودند چقدر اميد دارى كه از آن بدست آورى؟
او گفت: علم غيب ندارم
حضرت فرمود: من مى گويم چقدر اميد و آرزوى دارى كه عايدت گردد.
گفت: اميداورم 200 دينار به من رسد.
امام كاظم(عليه السلام) كيسه اى درآورد كه محتوى 300 دينار بود و فرمود: اين را بگير و كشت و زرع تو نيز به همين حال براى تو باشد و خدا آنچه را كه اميد دارى به تو برساند.
آن مرد آن چنان تحت تأثير بزرگوارى امام گرديد كه همانجا به عذرخواهى پرداخت، و عاجزانه تقاضا كرد كه تقصير و بدزبانى او را عفو كند.
امام كاظم(عليه السلام) در حالى كه لبخند بر زبان داشت، بازگشت، مدتى از اين جريان گذشت تا روزى امام كاظم به مسجد آمد، آن مرد عمرى در مسجد بود، برخاست و با كمال خوشرويى به امام نگاه كرد و گفت: الله اعلم حيث يجعل رسالته: «خدا آگاه تر است كه رسالتش را در وجود چه كسى قرار دهد».
دوستان آن حضرت، ديدند آن مرد، كاملا عوض شده، نزد او آمدند و علت پرسيدند كه چه شده اين گونه تغيير جهت داده اى، قبلا بدزبانى مى كردى، ولى اكنون امام(عليه السلام) را مى ستايى؟
او گفت: همين است كه اكنون گفتم، آنگاه براى امام(عليه السلام) دعا كرد، و سؤالاتى از امام (عليه السلام) پرسيد و پاسخش را شنيد.
امام(عليه السلام) برخاست و به خانه خود بازگشت، هنگام بازگشت به آن كسانى كه اجازه كشتن آن مرد عمرى را مى طلبيدند فرمودند: «اين همان شخص ‍ است، كداميك از اين دو راه بهتر بود، آنچه شما مى خواستيد يا من انجام دادم؟ من با مقدار پولى كه كارش را سامان دهد، سامان دادم، و از شر او آسوده شدم.
 
كرامت و بزگوارى امام كاظم(عليه السلام) 
امام كاظم(عليه السلام) از منى (نزديك مكه) عبور مى كرد، ديد بانويى گريه مى كند و چند كودك در اطراف او نيز گريه مى كنند.
امام(عليه السلام) نزديك آن بانو رفت و علت گريه را پرسيد، او گفت: من چند كودك يتيم دارم، يك گاو داشتيم زندگى آنها را با شير آن گاو تأمين مى كردم اكنون آن گاو مرده است.
امام كاظم(عليه السلام) فرمود: آيا مى خواهى آن گاو را زنده كنم.
آن بانو گفت: آرى اى بنده خدا!
امام كاظم(عليه السلام) به كنار رفت دو ركعت نماز خواند، سپس دست دعا بلند كرد، و پس از دعا، برخاست و كنار جسد گاو آمد، فرياد كشيد با چوبى به آن زد (يا با پاى خود به آن زد) بى درنگ گاو برخاست وقتى كه آن بانو گاو را زنده ديد، صيحه زد، و فرياد كشيد و سوگند به خداى كعبه اين آقا عيسى بن مريم(عليه السلام) است.
مردم اجتماع كردند وقتى كه شلوغ شد آن حضرت بى آنكه آنها متوجه شوند از ميان آنها رفت.
 
منبع:

داستانهاى شنيدنى از چهارده معصوم عليهم السلام، تأليف محمد محمدى اشتهاردى