کد مطلب: 8743 تعداد بازدید: ۲۳۶

وقايع روز ششم محرم الحرام و اختصاص اين روز به حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام

یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲
در سال 50 ه.ق وقتی کار سمّ جعده ملعونه –همسر امام حسن(علیه السلام) - به آنجا کشید که پاره ‌های جگر امام در اثر آن، از دهان مبارکش، بیرون آمد، در لحظه‌های آخر، همه اهل و عیال خود را به امام حسین(علیه السلام) واگذاشت. یکی از فرزندان امام حسن(علیه السلام) که در این لحظات، شاهد ماجرا بود و چشم از چشم عمو، بر نمی‌داشت، قاسم(علیه السلام) بود. کودکی که حدود سه بهار از عمر شریفش سپری نگردیده بود.
 
با نقشه‌ای که معاویه بن ابوسفیان کشید تا یزید را به جای خود بنشاند، حضرت حسین(علیه السلام)، برای بیعت نکردن با یزید- که جرثومه فساد بود - مجبور به ترک مدینه شد. در قافله ای که به سوی حجاز رهسپار بود، اهل و عیال امام مجتبی(علیه السلام) هم بودند. مکه، برای امام حسین(علیه السلام) امن نبود –که یزیدیان در زیر لباس‌های احرام، شمشیر بسته و قصد کشتن امام را داشتند –بنابراین بر اساس نامه دعوت کوفیان –که مسلم بن عقیل(علیه السلام) هم آن را تایید کرده‌بود –روز هشتم ذیحجه که حجاج، در تدارک رفتن به عرفات بودند، از مکه بیرون آمد.
 
کار کاروان سرگردان حسینی به کربلا کشید و در محاصره قرار گرفت تا شب عاشورا فرا رسید. اینک قاسم بن الحسن(علیه السلام)، سیزده ساله شده و در مدتی که پدرش را از دست داده بود، امام حسین(علیه السلام) چنان در تربیت قاسم کوشیده و با او انس داشت که او را ”یا بنیّ" –ای پسرکم - خطاب می کرد.
 
ابوحمزه ثمالی (ره) می‌گوید، از حضرت زین العابدین(علیه السلام) شنیدم که می ‌فرمود:
 
چون شب عاشورا فرا رسید، پدرم تمامی اصحاب و یاران خود را جمع کرد و به آن‌ها فرمود:
 
ای یاران و پیروان من، تاریکی شب را مرکب خود قرار داده و جان خود را نجات دهید که مطلوب این قوم، جز من کسی نیست و ...
 
پس از امتناع آنان، آن حضرت فرمود: همانا فردا من کشته می شوم و همه کسانی که با من هستند، نیز کشته خواهند شد. و از شما احدی باقی نخواهد ماند ...
 
قاسم ابن الحسن(علیه السلام) که در این جمع حاضر بود، مشتاقانه پرسید: آیا من هم کشته خواهم شد.
 
امام حسین(علیه السلام) با محبتی پدرانه به او فرمود: یا بنیّ، کیف الموت عندک
پسرم، مرگ در نزد تو چگونه است؟ و قاسم، بدون لحظه ای درنگ، پاسخ داد: یا عمّ احلی من العسل؛
عمو جان از عسل شیرین‌تر است.
امام حسین(علیه السلام) هم فرمود: عمویت فدایت شود آری والله، تو یکی از مردانی هستی که در رکاب من به شهادت خواهی رسید.
 
روز عاشورا، پس از آن که نوبت به قاسم ابن الحسن رسید، در خیمه ها ولوله‌ای دیگر بود و میدان رفتن او تماشایی.
 
عاشورا به روایت لهوف
راوی گفت: دیدم جوانی بیرون آمد که صورتش مانند پاره ماه بود، و مشغول جنگ شد.
 
همین که مقابل مردم ایستاد فریادش بلند شد:
ان تنکرونی فانا ابن الحسن/ سبط النبی المصطفی الموتمن
مردم اگر مرا نمی شناسید ، من پسر حسن بن علی بن ابیطالبم.
هذا الحسین کالاسیر المرتهن / بین اناس لاسقوا صوب المزن
این مردی که این جا می بینید و گرفتار شما است، عموی من حسین بن علی بن ابیطالب است.
 
ابن فضیل ازدی چنان بر فرقش زد که سرش را شکافت و او با صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عمو جان، به دادم برس.
 
امام حسین(علیه السلام) مانند باز شکاری از اوج، به کنار او فرود آمد و همچون شیر خشمگین بر دشمنان حمله ور شد، شمیشری بر ابن فضیل زد که دست سپر شده او از آرنج جدا شد، ابن فضیل چنان فریادی زد که همه لشکر شنیدند و برای نجاتش تاختند که باعث شد بدن او زیر سم اسب‌ ها بماند و به هلاکت برسد.
 
گرد و غبار که فرو نشست، امام حسین(علیه السلام) کنار قاسم(علیه السلام) ایستاده بود در حالی که او از شدت درد پای بر زمین می‌سایید.
 
امام فرمود: از رحمت خدا دور باد گروهی را که تو را کشتند و جدّ و پدرت در روز قیامت از آنان دادخواهی خواهند کرد.
 
سپس فرمود: به خدا قسم بر عمویت دشوار است که تو او را به یاری بخواهی و او دعوت تو را اجابت نکند یا اجابت کند ولی به حال تو سودی نبخشد. به خدا قسم امروز روزی است که برای عمویت کینه‌جو فراوان است و یاور اندک.
 
آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوي سراپرده روان گشت در حالي كه پاهاي قاسم در زمين كشيده مي‌شد. پس او را برد در نزد پسرش علي بن الحسين(عليه السلام) در ميان كشتگان اهل بيت خود جاي داد، آنگاه گفت بارالها تو آگاهي كه اين جماعت ما را دعوت كردند كه ياري ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اي داور دادخواه اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يك تن از ايشان را باقي مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان.
 
سهم امام حسن مجتبی(علیه السلام) - که قبر بی شمع و چراغش در بقیع خاموش است - در کربلای حسینی، قربانی به نامهای: ابی‌بکر، قاسم، عبدالله، عمر، بُشر و احمد (محمد) بن الحسن می باشد، که در منای عشق خود را فدای عمو کردند.
 
وقایع مهم روز ششم محرم سال ۶۱ هجری قمری به قرار زیر است:
عمر بن سعد نامه‌ای بدین مضمون از عبیدالله دریافت کرد که: با سپاهیان خود بین امام حسین(عليه السلام) و اصحابش و آب فرات فاصله بینداز، به طوری که حتی قطره‌ای آب به امام(عليه السلام) نرسد،‌‌ همان گونه که از دادن آب به عثمان بن عفان خودداری شد! عمر بن سعد ۵۰۰ سوار را در کنار شریعه فرات مستقر کرد.
 
یکی از آن‌ها فریاد زد:‌ ای حسین!... به خدا سوگند که قطره ‌ای از این آب را نخواهی آشامید تا از عطش جان دهی!
 
حضرت فرمود: «خدایا! او را از تشنگی هلاک کن و هرگز او را مشمول رحمتت قرار مده.» حمید بن مسلم می‌گوید به چشم خود دیدم که نفرین امام(عليه السلام) عملی گشت.
 
 امام حسین(عليه السلام) سپاه دشمن را چنین نفرین کرد:
بار خدایا! باران آسمان را از اینان دریغ کن، و بر ایشان تنگی و قحطی (همچون سالهای قحطی یوسف در مصر) پدید آور و آن غلام ثقفی (حجاج بن یوسف) را بر ایشان بگمار تا جام زهر به ایشان بچشاند. زیرا آن ‌ها به ما دروغ گفتند و ما را خوار ساختند و خداوند (به توسط آن غلام) انتقام من و اصحاب و اهل بیت و شیعیان مرا از اینان بگیرد.
 
تعداد نظامیانی که لباس و سلاح جنگی و حقوق از حکومت غاصب بنی امیه گرفته و به جنگ امام حسین(عليه السلام) آمده بودند را، بالغ بر ۳۰ هزار جنگجو نوشته‌اند.
 
در شب ششم جناب حبیب بن مظاهر اسدی با اذن امام حسین(علیه السلام) برای آوردن یاور و کمک، به قبیله بنی اسد رفت. اسدیان پذیرفتند وحرکت کردند، ولی جاسوسان به عمر سعد خبر دادند و او عده‌ای را فرستاد تا مانع آن‌ها شوند. لذا درگیری رخ داد که در این میان جمعی از بنی اسد شهید و زخمی و بقیه ناگزیر به فرار شدند و حبیب به خدمت حضرت آمد و جریان را عرض کرد.( الوقایع الحوادث: ج۲ ص۱۴۹، از مدینه تا مدینه: ص۳۶۸-۳۷۰)
 
به نقلی عمر سعد، شبث بن ربعی خبیث را همراه سه هزار مرد سفاک با کوبیدن طبل و دهل کنار فرات فرستاد که اطراف آن را به محاصره در آوردند.( از مدینه تا مدینه: ص۳۶۰)
 
در این روز لشکرزیادی برای جنگ با حضرت اباعبدالله(علیه السلام) جمع شدند.( الوقایع الحوادث: ج۲ ص۱۵۳)
 
 یادگار امام حسن(عليه السلام) در روز عاشورا
آن روزی که حضرت ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) با دیدن چهره برادر، بر او گریست، در پاسخ سوال امام حسن(علیه السلام) که از علت گریه آن حضرت سوال کرد، فرمود: به جهت بلایی که به تو می‌رسد، که حکایت از مسموم کردن مظلومانه امام مجتبی(علیه السلام) داشت. ولی امام حسن(علیه السلام) با شنیدن این پاسخ، مسموم شدن خود را ناچیز شمرد و فرمود:
لا یوم کیومک یا ابا عبدالله
روزی مانند روز تو نیست که سی هزار نفر به سوی تو آیند و همه مدّعی باشند که از امت جدّ تواند ...(منتهی الآمال –ص 346)